تبليغاتX
I Never For Get You

I Never For Get You

 

کودک و خدا

کودک نجوا کرد : خدايا با من حرف بزن

مرغ دريايی آواز خواند ؛ کودک نشنيد .

سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .

رعد در آسمان پيچيد ؛ اما کودک گوش نداد .

کودک به اطرافش نگاه کرد و گفت : خدايا بگذار ببينمت .

ستاره ای درخشيد ولی کودک اعتنا نکرد .

کودک فرياد زد : خدايا معجزه ای به من نشان بده .

و يک زندگی متولد شد ؛ اما کودک نفهميد .

کودک با نااميدی گريست :

خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايی …

بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد ؛

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت .

+نوشته شده در 88/08/01ساعت18:54توسط مهسا | |