تبليغاتX
I Never For Get You

I Never For Get You

عشق من                                                                                                          

               مهربونم

                            تکیه گاه زندگیم

                                                   یکی از بهونه های زندگیم

                                                                                 برادر پاکم

                                    

        بیستمین سال بهار وجودتو تبریک میگم امیدوارم تا بهار زندگیم پا برجاست تولدتو همراه با  خانواده امان جشن بگیریم 

 

+نوشته شده در 87/05/12ساعت18:16توسط مهسا | |

مادرم ثمره ازدواج پرنس اولدريت و اكركلارك تنها دختر پادشاه شهر اوختا و پرنس ارتور گرانده استرلينگتنها پسر پادشاه شهر ايژما بود چند سال بعد از به دنيا امدن مادرم حكومت روسيه كمونيستي شد و تزارهاي روسيه در كوههاي يخزده ي قفقاز جان خود را از دست دادند از ان به بعد مادربزرگ و پدربزرگم عملا مقام خود را از دست دادند و فقط لقب و ثروت خود را حفظ كردند لقب پرنس از انها براي دختر كوچكشان كه مادر من است به يادگار ماند مادرم در سن شانزده سالگي در يك سفر 4 روزه به مسكو با پدرم اشنا شد و اين طوري بود كه اين سفر 4 وزه به سفري يك ماه تبديل شد در اين مدت مادرم متوجه شد كه پدرم به روسيه تبعيد شده و هيچ راه بازگشتي به مملكتش ندارد و اين براي مادرم جاي خوشحالي بود زماني كه اين اشنايي طولاني شد پدرم حس كرد كه به شدت دلباخته ي مادرم شده به همين علت نامه اي به مادرش يعني مادربزرگ من نوشته و گفت كه پسر 20 ساله اش دل به دختري روسي بسته و براي ازدواج نياز به پول دارد مادربزرگم بعد يك ماه تمام ثروت پدري پدرم را فروخت و براي او به مسكو فرستاد پدرم هم با قاطعيت به قصر پرنس ارتور رفت و مادرم را خواستگاري كرد پدربزرگم با ازدواج انها مخالفت كرد اما بالاخره اصرار و پافشاري انها ثمر داد و در كليساي بزرگ شهر ايژما به عقد هم در امدند مادرم تحت تاثير پدرم به دين اسلام روي اورد و ثمره ازدواج انها بعد دوسال برادرم بنجامين بودكه خوشبختي انها را چند برابر كرد و بعد به دنيا امدن من انها به سن پرزبورگ نقل مكان كردند بنجامين تو 18 ساگي عاشق دختري شد از ديارسونتار و بدون توجه به حرفهاي پدرم با پشت گرمي مادرم

با عما راهي ان ديار شد تا خانواده عما را راضي به ازدواج بكند

مادرم راضي بود اما هيچ وقت پدرم راضي نشد و متاسفانه قطاري كه اونها با اون راهي سونتارا شده بودند زير بهمن سنگيني ماند و حتي جنازه هايشان هم پيدا نشد من اون موقع دختري 8 ساله بودم و هيچ چيز از مرگ و مير نميدانستم بعد اون ماجرا پدرم كه مادرم را مقصر ميدانست از او جدا شد و چند ماه بعد هم با پدرم با قطار به استاورپول رفتيم و بايد از اونجا راهي كوه هاي قفقاز ميشديم منو و پدرم همراه با سه مسافر ديگر بايد مسافتي را با كالسكه طي كنيم و از انجا وسايلمان را با سورتمه به كوه هاي قفقاز برسانيم از انجا هم بعد از طي مسافتي 5 كيلومتري كه پياده طي شد به گرجستان رسيديم بعد از استراحتي كه در يكي از هتل ها داشتيم با قطار به سمت ارمنستان راه افتاديم پدرم ميگفت كه چهار روز ديگر ما به مرزهاي ايران ميرسيم و از انجا ديگر راهي تا تهران نيست بلاخره بعد 6 روز سفر مدام به مرزهاي ايران رسيديم از انجا هم پدرم ميگفت راهي تا تهران نمانده و غروب روز بعد ما تهران بوديم ردر تهران ديگر هيچ خبري از كوه و برف بوران نبود و اين من را تعجب زده كرده بود پدرم در خانه با من و بنجامين ايراني حرف ميزد به همين خاطر من هم با زبان فارسي اشنايي داشتم تهران برايم مثل يك شهر خيالي بود و از همه خيالي تر ديدن مادربزرگي كه هميشه تعريفش را از پدرم شنيده بودم و چقدر خوشحال بودم وقتي ميديدم چطور از ما استقبال ميكنند اما چون ورود ما به ايران غير قانوني بود پدرم زياد بيرون افتابي نميشد همه كارهايم را عمه هايم انجام ميدادند مرا مدرسه ثبت نام كردند و هر روز مرا به گردش ميبردند تا سه هفته بعد كه دوباره پدرم مجبور شد به همان طريق كه امديم به روسيه برگردد براي اوردن مال و اموالش پدرم رفت و 9 ماه بعد به طور قانوني برگشت چون سال ها از زمان تبعيدش ميگذشت و زندگي ما از همان زمان شروع شد پدرم با كمك شوهر عمه هام كارخانه اش را دوباره راه اندازي كرد و خانه اي هم مجزا براي خودمان گرفت دلم براي مادر و برادرم خيلي تنگ ميشد اما جلوي پدرم نميتونستم حرفي از مادرم بزنم حتي الان كه 10 سال از اون روزها ميگذره فقط تونستم چند بار پنهاني با مادرم حرف بزنم اينجا دوستان زيادي پيدا كرده ام و زندگيم با روزهاي خاكستري اش ميگذرد اما هنوز هم عمه هايم نتوانسته اند جاي مادرم را برايم پر كنند و تنها يادگار مادرم تنها عكسيت كه از دوران جواني اش دارم

 

..........

واي بر من و بخت سياهم روزگارم تازه رنگ خوشي گرفته بود كه.... پريروز عصر مثل هميشه توي اتاقم كه رو به حياط است نشسته بودم و داشتم يكي از رمان هاي مودب پور به اسم گندم را مي خواندم ضربه اي كوتاه به در اتاق خورد ضربه اي كه فقط متخص به پدر بود مثل هميشه ارام و خونسرد سلام كردم لبخندي زد و گفت سلام نل قشنگم بلند شدم پدر را بوسيدم و گفتم خسته نباشي چايي بريزم ؟ گفت حواست كجا بود كلي زنگ زدم چرا در و باز نكردي و بعد خنديد و گفت نه بشين باهات حرف دارم يكدفعه يك چيزي ته دلم لرزيد نشستم روي تخت و پدر هم نشست روي ننو بهم گفت : دخترم نل عزيزم تو ديگه بزرگ شدي داري ميري توي نوزده سال براي خودت خانمي شدي و بايد پدر رو درك كني گفت كه ميخواد برام يك مامان بياره گفت ميخواد ازدواج كنه چون ديگه بيشتر از اين نميخواد تنهاباشه گفت من بايد چند وقت ديگه ازدواج كنم و اون وقت اون تنها ميمونه بغض گلمو چنگ ميزد با صداي لرزون گفتم اما پدر من هيچ وقت شما رو تنها نميزارم گفت نه دخترم اين يك رسمه تو هم بايد دير يا زود ازدواج كني و من هم...... نذاشتم حرفش تموم بشه از جام بلند شدم و گريه كنون از اتاق اومدم بيرون و رفتم توي حياط هوا سرد بود و ريز ريز هم بارون ميومد من هم فقط يك تيشرت استين كوتاه تنم بود نشستم كنار استخر و هاي هاي گريه كردم پدرم سراسيمه به حياط اومد و بغلم كرد دستشو پس زدم و گفتم كه نميخوام ببينمش گفت تو بايد درك كني نل گفتم نميخوام از جام بلند شدم و با سرعتي باور نكردي به سمت اتاقم رفتم لباس پوشيدم و زدم بيرون قبل اينكه پدرم بهم برسه ماشيني را نگه داشتم و سوار شدم نميدونستم بايد ادرس كجا رو بدم راننده نگاه تفهیم امیزی به من کرد و گفت کجا تشریف میبرید بدون هیچ فکری ادرس خونه فرزانه دوستم رو دادم یک رب بعد که رسیدیم تازه یادم افتاد که کیف پولم رو برنداشتم نمیدونستم باید چیکار کنم حالم اصلا خوب نبود چشمام سیاهی میرفت راننده هم کلافه و عصبانی به من نگاه میکرد مجبور شدم ادرس خونه ی عمه ازیتا رو بدم تا از اون پول بگیرم ادرس دادم و راننده حرکت کرد جلوی خونه عمه پیاده شدم زنگ زدم تا عمه از ایفون منو دیده بود تند اومده دم در و گفت چی شده نل چرا انقد پریشونی من هم فقط تونستم بگم که کرایه راننده رو بده و بعد دیگه چیزی نفهمیدم تا صبح روز بعد که چشمامو باز کردم و دیدم که تو اتاق خودم هستم مثل همیشه پرده کنار زده شده بود سرم رو که برگردوندم پدرم رو دیدم که کنار تختم روی ننو خواب بود یک دفعه خاطرات دیروز مثل یک فیلم جلوی چشمام اومد اومدم بلند شم که خوردم زمین پدرم بلند شد و هراسون بغلم کرد و گفت تو چته چرا این کارها رو میکنی ابروی من رو پیش همه بردی از صدای فریاد پدرم عمه ارام اومد تو اتاق منو از پدرم جدا کرد و گفت چته اردلان چرا دق و دلیتو سر این طفل معصوم در میاری برو بیرون از اتاق پدرم رفت بیرون و عمه منو روی تخت خوابوند و گفت عزیزم نل قشنگم پدرت عصبانیه دست خودش نیست ناراحت نشی ها سرم رو برگردوندم و به عکس بنجامین که روی کمد بود نگاه کردم کاش اون سال ها من هم همراه بنجامین زیر اون بهمن مرده بودم تا این روزها رو نبینم به عمه گفتم تنهام بزاره وقتی از اتاق رفت بیرون تلفن رو برداشتم و شماره ی مادر رو گرفتم دیگه از این نمیترسیدم که مبادا پدر از اون طرف تلفن رو برداره بعد ۶ یا ۷ دقیقه ارتباط برقرار شد تلفن رفت روی پیغام گیر مادر خونه نبود براش پیام گذاشتم و گفتم که اگر خونه اومد ظهر منتظر زنگم باشه تلفن رو که قط کردم عمه اومد تو متجه شدم که پشت در بوده و صدام رو شنیده خدای من اینها دیگه کی هستند یک مشت موجود کثیف اومد لبه تخت نشست و گفت با اماندا چیکار داشتی ؟ جوابش رو ندادم دوباره پرسید وقتی دید جواب نمیدم گفت نترس به اردلان چیزی نمیگم و از اتاق بیرون رفت چشمام سنگین بود اونا رو که بستم خواب دووید تو چشمام ..........

بیدار که شدم ۱۲ ظهر بود عمه برام سوپ اورد و از اتاق بیرونرفت دوباره شماره ی مادر رو گرفتم ایندفعه خودش برداشت فقط تونستم گریه کنم گفت نل چی شده ؟ چرا این وقت روز زنگ زدی پدرت ؟ گفتم مادر میخوام بیام پیش تو من دیگه به سن قانونی رسیدم دیگه نمیخوام اینجا باشم و ماجرا رو براش تعریف کردم مادرم خیلی خوشحال شد و گفت که اگر پدرم خواست ازدواج کنه من میتونم برم پیش اون خدای من خوشبختی از این بالاتر ..... وقتی گوشی رو گذاشتم عکس مامان رو از زیر تخت در اوردم و صورتش رو بوس کردم حالا تو دلم میگفتم که کاش پدر زود تر ازدواج کنه ....

عصر ندا و  فرزانه اومدن خونمون و وقتی صبح نرفته بودم مدرسه نگرانم شده بودند چیزی نگفتم بهشون فقط گفتم که حالم خوب نبوده چند ساعتی نشست و بعد رفتن چراغ رو خاموش کردم که ملوسم پرید رو تخت بغلش کردم غمگین میو میکرد اصلا از اون فراموشم شده بود بدبخت انگار اون هم میدونست که من ناراحتم از دیروز پیداش نشده بود خدای من از دیروز چیزی نخورده بود شيشه ي شيرشو اوردم و گذاشتم دهنش پدر هنوز از كارخانه برنگشته بود سير بودم ملوس كه چشماش رو هم رفت من هم خوابيدم....

+نوشته شده در 87/05/07ساعت4:15توسط مهسا | |


زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!

مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!

زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!

مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.

زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.

مرد جوان: مرا محکم بگير .

زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

 مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت

 بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل

 بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را

 مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي

 اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

 

+نوشته شده در 87/05/07ساعت4:8توسط مهسا | |

 

 

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند،

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،

به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،  او به كار ادامه دهد ..

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند،

به او قلبي داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد

و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز

داشت ،بتواند از آن استفاده كند.

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ، زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .

+نوشته شده در 87/05/07ساعت2:47توسط مهسا | |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ...!

+نوشته شده در 87/05/07ساعت2:39توسط مهسا | |

                                                                                              

 

 

 

خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم
 چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي
 مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود  واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه
 خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب
 خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او
 تقسيم كرده بود

 

 

+نوشته شده در 87/05/07ساعت2:34توسط مهسا | |

 

فرنوش دوران دبيرستان خودرا تمام كرده و بر حسب اتفاق در همان دانشگاهي قبول شد كه پسر خاله اش علي كه 6سال از او بزرگتر بود در انجا درس مي خواند.خانواده ي فرنوش از اين ماجرا احساس رضايت داشتند.چون فرنوش كه برادري نداشت و از كودكي علي برادر او به حساب مي امد براي او در دانشگاه پشتوانه اي محسوب مي شد.ولي فرنوش پس از ورود به دانشگاه دچار ان مشكلي شد كه هميشه از ان بيم داشت.ولي رفتار علي برعكس چنين چيزي را نشان نمي داد.او حتي جواب سلام فرنوش را نمي داد.نگاه خود را به فرنوش نمي دوخت در حاليكه با بقيه دختران خيلي گرم رفتار مي كرد.فرنوش در استانه ي ورود به ترم دوم بود كه علي براي ادامه ي تحصيل خود بورسيه گرفته وعازم كانادا شد.فرنوش هنگامي كه فهميد دنيا جلوي چشمانش تيره و تار گشت.ولي غرور خودرا نمي شكست و ظاهر خودرا خيلي معمولي حفظ مي كرد.علي براي خدا حافظي از دوستانش جشني برپا كرد كه فرنوش هم در اين جشن دعوت بود.در پايان جشن هنگام خداحافظي از علي مانند بقيه ولي با ترس و لرز اورا در اغوش گرفته و ارام در گوشش زمزمه كرد:{نرو من بي تو ميميرم}و بالاخره غرورش را شكست.دو هفته بعد شنيد كه علي به كانادا رفته است.ولي علي براي ادامه تحصيل نرفته بود او رفته بود تا هزينه هاي پرداختي خودرا پس بگيردو كار هاي بازگشت خودرا انجام دهد.

علي هنگام بازگشتن مشاهده كردبر خلاف هميشه كسي به استقبال او نيامده است.در خانه هم كسي نبود.پس تصميم گرفت تا به ديدار فرنوش برود وخبر بازگشتش را بدهد.تا به در خانه ي خاله ي خودرسيد با پارچه ي سياهي بر در خانه مواجه شد كه اعلاميه هاي روي ان اسم وعكس فرنوش را در برداشتند.ديگر هيچ تاب و تواني نداشت. پس فورا"به خانه برگشت.خانواده ي علي كه از مراسم عزاداري بر مي گشتند چمدان علي را در سالن ديدندعلي هم روي تخت خود خوابيده بود.پس ترجيح دادند اورا بيدار نكنند.فردا صبح الهه خواهر علي بالاي سر او رفت پتو را كنار زدولي چرا بدن علي سرد بود؟! اين همه بسته خالي قرص كنار او چه بود؟

مدتها بعد مادر علي به خانه ي خواهرش رفت در بين صحبت هايش با مادر و خواهر فرنوش مدام تكرار مي كرد{فرنوش همه ي زندگي علي من بود.}

+نوشته شده در 87/05/07ساعت1:30توسط مهسا | |


روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست.

+نوشته شده در 87/05/07ساعت0:44توسط مهسا | |

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشي صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مسئله نمي کرد.آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.

............

تلفن زنگ زد.خودش بود.گريه مي کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود..از من خواست که برم پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينکارو کردم.وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت ديدن فيلم و خوردن ? بسته چيپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.

.......

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمي خواد با من بياد." من با کسي قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچ کدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم،درست مثل يه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتيم.جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون،کنار در خروجي،ايستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خيلي خوبي داشتيم. و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.

........

يه روز گذشت.سپس يه هفته،يه سال...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهي نمي کرد و من اين رو مي دونستم.قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصيلي، با گريه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترين داداشي دنيا هستي،متشکرم.و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.

......

نشستم روي صندلي،صندلي ساقدوش،توي کليسا،اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه،من ديدم که بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.با مرد ديگه اي ازدواج کرد.من مي خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم.اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدي؟متشکرم.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.

.....

سالهاي خيلي زيادي گذشت.به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده،فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه.دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.اين چيزي هست که اون

نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه.اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اين رو مي دونستم.من مي خواستم بهش بگم،مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتي ام...نمي دونم....هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

.......اي کاش اين کارو کرده بودم....با خودم فکر مي کردم و گريه

+نوشته شده در 87/05/07ساعت0:42توسط مهسا | |

 

کلمات را به خوبی درذهنم مرور می کنم .............

اما تا قلم به دست می گیرم تمام واژها از ذهنم می گریزند همچون پرنده ای پر می کشند واز من دور می شوند

نمی دانم چرا  این روزها خیلی زود دلم می گیره ....

وقتی حرف از جدایی یا فاصله به میان میاد دیگر روحی در بدنم باقی نمی ماند

اری روحم میرود که باخاطرات زندگی کند

خاطراتی که هر چند طولانی نبودند

ولی یه دنیا امید را در دلم زنده می کنند

امید به زندگی که برای به وجود اوردن خاطرات جدیده

پس تا وقتی که خاطرات جدید وارد زندگیم شوند منتظر می مانم

گرچه انتظار سخته........

 

+نوشته شده در 87/05/06ساعت23:30توسط مهسا | |

 

بیا تا خاطرات خود را مرور کنیم

خاطرات خاکستری

انتظارهای سفید

اضطرابهای من در پی تو

بیا با زرورق خیال من

به آن خاطرات برگردیم

خاطرات سیاه

و قسم به چشمهای شیشه ای تو

که روزی صندلی های چرخ دار

من را به شهر حلقه دار

خواهد کرد!

+نوشته شده در 87/05/06ساعت17:32توسط مهسا | |

 

پسر سکوت کرده بود سکوتی سنگین اما دلش می خواست این سکوت رو

 

بشکنه ولی چطور باید این کارو میکرد چون اصلا نمی تونست حرف دلش رو

 

بزنه پس تصمیم گرفت به جای صحبت کردن دخترو با خودش ببره به جایی که

 

خودش متوجه همه چی بشه به نظرش بهترین راه همین بود.رو به دختر کردو

 

گفت حاضری با من همراه بشی تا جایی رونشونت بدم دختر هم پذیرفت وپسر

 

ارام گفت لازم هست برای جایی که قراره بریم چشمات و ببندی ودختر چشماش

 

و بست و باهم همراه شدن تا حالا دختر به یه همچین جایی نرفته بود و همه

 

چیز براش عجیب بود به پسر گفت نمی خواهی بگی منو کجا میبری پسر باز

 

هم دلش نمی خواست سکوتو بشکنه اما مجبور شد جواب بده و گفت این جا

 

قلب منه و دختر با کنجکاوی بیش تری به راه ادامه داداز جاهای مختلفی عبور

 

کردن تا به یه جاده رسیدن جاده بیشتر شبیه  یه راه متروک بود در سکوت

 

کامل  جاده متروک و طی کردن تا اینکه از دور خونه خیلی زیبایی به چشم

 

خورد دختر گفت وای خدای من اصلا فکرشم نمی کردم که انتهای این راه یه

 

همچین خونه ای باشه و پسر در جواب گفت خودم این جاده رو طوری ساختم

 

که کسی متوجه این خونه نشه تا ارامش عزیزترین کسم به هم نخوره دختر

 

خیلی دلش میخواست عزیزترین کس پسرو بشناسه باکنجکاوی بیشتری پرسید

 

کی هست حالا؟ پسر گفت خودت برو ببین دختر جلو رفت اما در قفل بود در زد

 

ولی کسی جواب نداد پسر نزدیک شد و ارام درو باز کرد دختر وارد شد ولی

 

همه جا تاریک بود نتونست جایی و ببینه کمی هم ترسیده بود برای همین هم

 

محکم دست پسرو گرفت و با اعترض گفت من که چیزی نمیبینم وپسردرحالی

 

که دست دخترو گرفته بود ارام  مشعلی روشن کرد جای واقعا زیبا و رویایی

 

بود دختر باز هم اونجا کسی رو ندید ولی چرا فقط یه سایه دید وقتی به سایه

 

نزدیک میشد سایه ازش دورمی شد پرسید این سایه مال کیه پسر جوابی نداد

 

دختر گفت من چطور میتونم از روی سایه بشناسمش همه سایه ها شبیه هم

 

هستن پسر گفت نه با هم فرق دارن دختر گفت فقط میشه سایه خودتو بشناسی

 

نه کس دیگرو چشمای پسر برقی زد و گفت خوب اینجا هم فقط دو تا سایه

 

هست یکیش که برای منه فقط می مونه اون یکی تو چطور نشناختیش وبعد با

 

هم خارج شدن وروی نیمکتی که جلوی خونه بودنشستن این باردخترسکوت

 

کرده بود پسر ادامه داد روی این نیمکت فقط من و صاحب اون سایه اجازه

 

نشستن داریم اما دختر بنا به دلایلی که برای خودش قانع کننده بودنمی تونست

 

این عشق رو بپذیره فقط تشکر کوتاهی از پسر کردو با سرعت از اونجا دور شد

 

و فقط پسر موندو نیمکت خالی و اون سایه و باز هم

 

سکوت.......................

 

 

 

نفهميدم كه چطور عشقت در دلم نشست آخرمن رسم عاشقی نمی دانستم مرا

 

ببخش كه نمی دانستم چطور بايد دوستت داشته باشم ،آخر من برای اولين بار

 

عاشق ميشدم. مرا ببخش كه نمی دانستم برای ابراز عشقم نسبت به تو مقدمه

 

لازم است. مرا ببخش آخر كسی به من نگفته بود كه چطور بايد به تو بگويم 

 

دوستت دارم ،من هر چه در قلبم احساس می كردم با تو در ميان می گذاشتم

 

اما نمی دانستم كه نبايد در عشق پای حرف های دل را به ميان آورد. مرا

 

ببخش ،من نمی دانستم كه در عشق هم می شود دروغ گفت پس اگر هميشه

 

به تو حقيقت را گفته ام با اينكه می دانستم شايد ناراحتت كند متاسفم . مرا

 

ببخش من نميدانستم  كه بايد در بازی عشق بازيگر ماهری بود ، كسی به من

 

ياد نداده بود كه نبايد تمام ماسك هايی كه درزندگی روزمره ام بر چهره

 

میگذارم را برای تو آشكار كنم. مرا ببخش ، من فكر می كردم كه تو دوست

 

داری من واقعی را ببينی نه آن كسی كه ديگران می بينند، پس پرده های

 

درونم را كنارزدم تا تو به خصوصی ترين لايه های وجودم راه پيدا كنی.

 

مرا ببخش ، كه لحظه لحظه زندگيم را با تو تقسيم كرده بودم ، باور كن

 

نمی دانستم كه از عشق هم می شود خسته شد.مرا ببخش كه نمی دانستم

 

عشق را بايد يادگرفت بايد بازی كردمن كودكی بودم معصوم كه ازعشق

 

هيچ نمی دانستم .

 

مرا ببخش...

 

 

 

ای كاش می توانستم برای كسی دردو دل كنم تا بگويم چقدر خسته تر از آنم كه زندگی

كنم....

 

 

 

 

+نوشته شده در 87/05/06ساعت17:12توسط مهسا | |

 

نسیم خنکی می وزید کنارهم روبروی آتشی که روشن کرده بودند نشستند وچشم به 

 

امواج دریا دوخته بودند هیچ کدام حرفی نمیزدندچون اصلا شاید نیازی به حرف نبود

 

خیلی راحت ازنگاه هم متوجه حرف دل یکدیگر می شدندوشایدهردو به یک چیز فکر میکردند

 

 به اینکه هیچ کدام دلشان نمی خواست که صبح شود چون با روشن شدن آسمان